فیلمهای دفاع مقدس ته صف، ورژن تکراری قیصر ردیف اول
فیلمهای
دفاع مقدس که در جشنواره فیلم فجر سال گذشته نیز حضور داشته و برنده
جوایزی در بخش مسابقه نیز شده بودند، با مشکل نوبت اکران و بیمهری شورای
صنفی سینما مواجه هستند.
به گزارش رجانیوز، فیلم پنالتی ساخته
انسیه شاهحسینی در حالی به روی پرده سینماها رفته است که علیرغم استقبال
مناسب از این فیلم در خرمشهر و استان خوزستان، در تهران اغلب سینماهای
نمایشدهنده این فیلم تنها یک سانس را در روز به نمایش آن اختصاص دادهاند.
از سوی دیگر، فیلم دیدنی "کودک و فرشته"
ساخته مسعود نقاشزاده که روایتی واقعی و بهدور از تصویرسازیهای تصنعی
از مقاومت مردم خرمشهر است، علیرغم گذشت ماهها از ارائه درخواست نمایش،
هنوز در نوبت اکران قرار نگرفته است.
فیلم "به کبودی یاس" ساخته جواد اردکانی
کارگردان جوان و پراستعداد سینما نیز که به زندگی شهید برونسی اختصاص دارد
و اردکانی ایده ساخت آن را از دیدار خرداد 85 اهالی سینما با رهبر انقلاب
گرفته بود، منتظر نوبت اکران است.
معطل نگه داشتن بیمنطق آثار سینمایی
دفاع مقدس و بیمهری به آنها در اکران در حالی است که بهعنوان نمونه
هنوز فیلمبرداری و تدوین فیلم "محاکمه در خیابان" مسعود کیمیایی که
هماکنون در حال اکران است، به پایان نرسیده، مذاکرات با وی برای نوبت
اکران آغاز شده و بلافاصله، بهترین زمان ممکن پیش از آغاز ایام ماه محرم و
عزاداری برای اکران به این فیلم که ورژنی تکراری از ساختههای قبلی
کیمیایی و حال و هوای قیصری اوست، اختصاص داده شد.
سینماگران دفاع مقدس طی سالهای اخیر
انتقادهای متعددی از شورای صنفی سینما بهدلیل اعمال تبعیض در نوبت و نحوه
اکران آثار خود در مقایسه با سایر آثار مطرح کردهاند.
+ نوشته شده در
88/09/17ساعت 22:41  توسط هادی قربانی
|
بهرام صادقي
برادر بزرگتر صبح وقتي ميخواست سر كارش برود گفت كه بايد امشب مستأجران را دعوت بكنيم و به رسم قديم و هميشگي به آنها شام بدهيم، چون علاوه بر اينكه شب يلدا شبي تاريخي است، اين خود بهانهاي است براي اينكه باز هم دور هم جمع بشويم. برادر وسطي نه موافقت كرد و نه مخالفت و اين عمل كه دليل موافقت ضمني بود برادر كوچكتر را برآشفت: عينك ذره بينياش را با دست نگاه داشت كه نيفتد و پرخاشكنان گفت:
- پس تكليف درس هاي من چه مي شود؟ هرشب كه همين بساط است! فقط دنبال بهانهاي ميگرديد كه اين وضع را جور كنيد. اول شب بحث سياسي مي فرمائيد، به جهنم، مي گوييم بگذار هر چه ميخواهند فرياد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا مي كشد، باز هم مي گويم به جهنم؛ آن وقت آقاي مهاجر كه دلشان از خدا ميخواهد پايين مي آيند و صلحتان مي دهند. خيلي خوب! تازه اول معركه است: آقاي بهروز خان با آن صداي نكرهشان مثنوي مي خوانند و جناب عالي هم... با دهانتان تار ميزنيد؛ مادر بيچارهمان خوابش ميبرد و بنده... بنده هم سر يك مسأله، يك مسألهي دو مجهولي ساده، سر يك موضوع جزئي مثل خر در گل ميمانم.
آقاي بهروز خان كه در حقيقت همان برادر وسطي بود و صورت باريك و اندام لاغر و سبيلهاي سياه صوفي واري داشت و به نظر مظهر خونسردي و سكوت مي آمد، در جواب اين همه فقط لبخند معنيدار و پدرانه اي زد، و «جنابعالي» كه با توجه به قيافهي عبوس و وقار و هيبت ظاهريش، بعيد به نظر مي رسيد به كار بچهگانه اي نظير تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسيار عصباني بود، اما عصبانيتش مشخصاتي داشت: آرام آرام شروع مي شد، خيلي زود اوج ميگرفت و ناگهان به طور غيرمنتظرهاي فروكش ميكرد و جايش را به آرامشي معصومانه و حتا... ابلهانه ميداد. اكنون هم مقدمات اين طوفان رعبانگيز به تدريج فراهم مي شد.
ـ هوم! اين را باش! «پس تكليف درسهاي من چه مي شود؟» درس هاي من! اي كاش درس ميخواندي. وقتي سوادت ميلنگد و نميتواني مسأله حل كني تقصير ما چيست؟ صد بار نگفتم ميتواني انبار را براي خودت درست كني؟
مادر بيچاره كه مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدايي آگاه، جزر و مد حوادث را ميشناخت، نسيم ناملايمات را بر پيشاني خود حس كرد و كوشيد كه از ادامهي جدل جلوگيري كند و طبيعتاً تخته پاره اي بيدردسرتر از فرزند كوچكش نيافت:
ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا بايد هميشه صبح و ظهر و شب سر يك چيز جزئي دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضي! كسي با برادر بزرگترش كه برايش مثل پدر است اينطور يك به دو مي كند؟
ادامه مطلب را بخوانید ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/11/07ساعت 12:14  توسط هادی قربانی
|
بخش اول
پوست نارنج
نوشته صمد بهرنگی
آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد.
ادامه در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/11/05ساعت 12:47  توسط هادی قربانی
|