تبليغاتX
به دنبال استراتژیست شدن

به دنبال استراتژیست شدن

سیاسی - اجتماعی - فکر آزاد

هزینه مکالمه

از جمله سرویس هایی جانبی که دارندگان تلفن همراه اپراتور اول مخابرات می توانند با ارسال SMS به این مرکز از آن استفاده نمایند مبلغ کاربرد موبایل هایشان می باشد.

بدین ترتیب جهت دریافت مبلغ کارکرد موبایل، تنها کافیست یک SMS با فرمت (تاریخ شروع,تاریخ انتها) برای شماره تماس 30009 ارسال نمایید.

اطلاعات ارسال شده برای دوره زمانی انتخاب شده بر حسب ریال عبارتند از:

- هزینه SMS های ارسال شده
- هزینه مکالمه درون شهری
- هزینه مکالمه بین شهری
- هزینه جابجایی خط
- مجموع هزینه های فوق

بطور مثال درصورتیکه می خواهید مبلغ کارکرد موبایل خود را از تاریخ اول فروردین 1385 تا تاریخ 23 فروردین 1385 دریافت نمایید متن SMS شما به صورت زیر خواهد بود:

860101,860123

دقت نمایید که بین این دو تاریخ علامت کاما ( , ) وجود دارد، اکنون عبارت بالا را برای شماره 30009 ارسال نمایید تا در زمان اندکی لیست کاملی از کارکرد موبایل شما برایتان ارسال شود
+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 0:26  توسط هادی قربانی  | 

«ناشکیبایی قاضی و حکم الهی»

آورده اند که گذشته های دور، قاضی ای بود و پسری داشت جوان و عالم و متقی. از اتفاق آن جوان فوت کرد و و پدر در وفات او بسیار غمگین شد و از داغ فرزند ناآرام و به هیچ نوع صبر و سکون در دل او جای نمیگرفت.
به مسند قضاوت نمیرفت و هر روز از غم فراق فرزند میسوخت.
عارفی از این ماجرا با خبر شد و به وی گفت: «قاضی از شما سوالی دارم، که پاسخش را خواهانم»
قاضی گفت: «بپرس آنچه میخواهی.»
پارسا گفت: «چند سال است که تو قاضی هستی؟»
گفت: «پنجاه سال.»
عارف پرسید: «اگر تو پیک خود را بفرستی به نزدیک یکی از عوام و او به نزدیک تو نیاید و حکم تو را گردن ننهد، تو روا میداری؟»
قاضی گفت: «نه.»
عارف ادامه داد: «ای قاضی، آفریدگار تو را فرزندی داده بود و حکم خویش بر وی نافذ گردانیده و جانش را گرفت، چرا به قضای او رضا ندهی؟»

قاضی از این سخن متنبه گشت و در مجلس حکم بنشست و صبر و سکون یافت.


+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 0:29  توسط هادی قربانی  | 

حكايت ابليس و فرعون

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست
داشت و مي خورد. ابليس به او گفت: آيا کسي مي تواند كه اين خوشه ی انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نهد ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه ی انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي ميكني؟

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 0:19  توسط هادی قربانی  | 

عبرت

«به نقش عیسی یا یهودا»


لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده ام»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- « سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 0:13  توسط هادی قربانی  | 

چشم بزرگ

اين عکس را ببينيد و اندکي تفکر کنيد 
گرد و غباری را در اطراف توده هلیکس کشف شده که به صورت یک چشم بزرگ و تک در فضا
 معلق است
 
+ نوشته شده در  86/06/25ساعت 8:24  توسط هادی قربانی  | 

دهقان فداکار

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود. يك دهقان فداكاري بود كه ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكارآلودگي مي‌كرد و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري روي ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما مربوط نيست قصه را بچسبيد و درس‌تان را بخوانيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود. حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت مي‌رفت كه ديد كوه ريزش كرده و سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌جاتي.
ريزاحمد پيش خود فكر كرد: ياپيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير مي‌شوند و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات و بارش پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.
ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درس‌تان را بخوانيد.
بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ‌سوخته كردن مستندسازان فضول او به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد). بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ي همه‌شان را درآورد.  لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و كمر به پايين همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.
لوكوموتيوران كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي  ملودرام هندي‌ناك و باليوودآسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.
به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و دانشگاهي و روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.
هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و زير آن نوشته: ما اينيم.

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت 22:16  توسط هادی قربانی  | 

براي عزيزان دل و دولت

كاربرد شعر و ادبيات در مداحي دولتي

 

خودمانيم اين سعدي شيرازي عجب مخي بوده كه ظهور رييس‌جمهور ما را همان هفتصد سال پيش، پيش‌گويي كرده و پيشاپيش برايش شعر سروده:
دير آمدي اي نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
لهذا ما نيز بر آن شديم كه براي ساير اعضاي كابينه، پيش‌گويي شاعران قديم را بياوريم كه همگي به طور انحصاري براي فرد مذكور سروده‌اند. روابط عمومي‌ و تبليغات ادارات مختلف مي‌توانند اين شعرها را به مناسبت‌هاي مختلف به قد و بالاي وزير مربوطه بگويند و در پلاكاردها و بيلبوردهاي خيرمقدم‌گويي‌شان بنويسند و يا اين استملاقات را به عنوان جزوه‌اي آموزشي با عنوان رساله‌ي استملاقيه نگه دارند كه به هر حال جزئي از فرهنگ ماست. تازه كلي هم در هزينه‌هاي ثناگويي و صله دادن به شعرا صرفه‌جويي مي‌شود:

■ وزير ارشاد
اجل از هجر تو مي‌خواست كه قتل آموزد / از پي كسب هنر جانب ارشاد آمد
○ امير عليشير نوايي

■ وزير نفت
عالم همه سوختي وزين كم نكني / تا بر رُخت آتش است و در پيش تو نفت
○ مجيرالدين بيلقاني

■ وزير امور خارجه
من كه از مدرسه‌ي خارجه ديپلم دارم / از لب لعل تو اميد تبسم دارم!
○ ملك‌الشعرا بهار

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/06/16ساعت 23:8  توسط هادی قربانی  | 

پترس سوراخ‌كار

پترس سوراخ‌كار

 

يكي بود، شايد هم نبود. در كشور هميشه سيل‌زده‌ي سيلستان، پسربچه‌ي فين‌فينوي تخسي زندگي مي‌كرد به نام پترس كه كارش انگشت كردن توي سولاخ سنبه‌ها بود. از سوراخ دماغ بابا گرفته تا سوراخ بشكه‌ي نفت و سوراخ‌ لايه‌ي اوزون. اطرافيانش با خوشحالي مي‌گفتند از ناصيه‌اش معلوم است كه اين پسر خيلي فداكار مي‌شود و كشور ما را در برابر سيل‌ها نجات خواهد داد. اما بعضي افراد حسود مي‌گفتند پسره دچار بيماري «انگوليسم» شده و بايد او را هر چه زودتر بستري كرد. هر چه بود پترس با آن انگشت وسطي‌اش به زودي مشهور شد.

جانم برايتان بگويد اين سيلستان كشور عجيبي بود. سيل كه مي‌آمد هر كسي سطلي برمي‌داشت و آن را در  خانه‌ي همسايه‌هاي خود خالي مي‌كرد و به همين ترتيب برو تا آخر. علاجي هم نداشت و علت بزرگش سوراخ‌هايي بود كه هميشه روي ديوار سد آن به وجود مي‌آمد و مدام  از اين سوراخ‌ها آب مي‌زد بيرون و سيل مي‌شد.

باري، پترس فداكار ما هر روز پفك‌نمكي و زالزالك مي‌خورد و بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شد و پست‌هاي متعدد مي‌گرفت تا اين كه يهويي رييس‌جمهور سيلستان شد. اين يهويي شدن به دليل نبوغ سرشار و مهم‌تر از همه سابقه‌ي «انگشت‌نما»يي او بود كه از نشانه‌هاي توجه به شايسته‌سالاري در سيلستان بود. پترس با شعار انتخاباتي «سوراخ هرگز!» گوي سبقت از رقيبان ربود و بر كرسي نشست. مردم با شادي فرياد مي‌زدند: پترس! پترس! دوست داريم!

پترس وعده داد كه تمام سوراخ‌هاي سد را بگيرد و سيلستان را گلستان كند. او قول داد سوراخ‌هايي را كه به دليل نبود عدالت، امنيت، آزادي، مسالمت، پيشرفت، رفاه، توسعه، فرهنگ، اقتصاد و غيره به وجود آمده چنان بگيرد كه ديگر آب از آب تكان نخورد و مردم هيجان‌زده داد مي‌زدند: پترس! پترس! جيگرتو!

مردم آن شب با خوشحالي به خانه‌هايشان رفتند و به اميد پترس ناجي خواب خوشي كردند اما صبح بعد كه از خواب پاشدند ديدند نه تنها از حجم سيل‌ها و فشار آب كاسته نشده بلكه مرتب بيشتر و بيشتر مي‌شود. همسايه‌ها با سطل و تشت و قابلمه مرتب مشغول ريختن آب به خانه همسايه‌هاي ديگر بودند اما مگر تمام مي‌شد؟ اين شد كه نفس‌نفس‌زنان و با زبان‌هاي بيرون آمده تصميم گرفتند بروند محل سد ببينند چه خبر است.

وقتي مردم به سد رسيدند ديدند اي دل غافل، پترس يك درل گنده دستش گرفته و مشغول سوراخ كردن آن است و  سد هم مثل جگر زليخا و آبكش برنج سوراخ سوراخ شده است. مردم داد زدند: چيكار داري مي‌كني مرد حسابي؟ اما هر بار كه كسي چيزي مي‌گفت پترس يك سوراخ گنده در سد درست مي‌كرد كه طرف را سيل مي‌برد و مردم هم به وضعيت قبلي راضي مي‌شدند و خدا را شكر مي‌كردند. به نظر مي‌رسد پترس پيش از هر سوراخي، سوراخ دعا را در سيلستان يافته بود.

بله عزيزانم، از آن روز تا حالا پترس فداكار مشغول سوراخ كردن سد است و هر روز سوراخي به آن اضافه مي‌كند و كسي هم نمي‌تواند بگويد كه: چرا؟

+ نوشته شده در  86/06/16ساعت 22:52  توسط هادی قربانی  | 

رییس جمهور

رئیس جمهور احساساتی


فردا، چهارم سپتامبر، کتابی در آمریکا منتشر می شود که بر اساس شش ساعت گفتگوی خصوصی با جورج بوش، رییس جمهور آمریکا، نوشته شده است.


بنا به گزارش روزنامه نیویورک تایمز (3 سپتامبر) آقای بوش در این گفتگو برای اولین بار پرده از افکار و برنامه های خصوصی خود بر داشته و به رابرت دریپر، نویسنده این کتاب - با عنوان "بدون شک" (Dead Certain) - از جمله درباره دوره "بازنشستگی"، ابراز احساساتش در خفا برای تلفات در عراق و همچنین سختی های شغل فعلی اش گفته است.


رابرت دریپر برای انجام شش جلسه یک ساعته گفتگوی خصوصی با آقای بوش چند سال در تلاش بوده و سرانجام با این استدلال که اولین نسخه از تاریخ ریاست جمهوری جورج بوش را خواهد نوشت، ماه دسامبر سال گذشته موفق می شود آقای بوش را در کاخ سفید ملاقات کند.


رییس جمهور آمریکا به نویسنده می گوید: "می توانم تصور کنم که دارم سوار اتومبیلم می شوم، حوصله ام سر رفته و به طرف مزرعه ام (در تگزاس) رانندگی می کنم."


اما ظاهرا آقای بوش در مورد امرار معاش خود نا امید نیست. او می گوید که قصد دارد مانند پدرش و بیل کلینتون، که هر دو رییس جمهور سابق آمریکا بوده اند، با ایراد سخنرانی در اطراف و اکناف آمریکا و جهان ارقام درشت دهها هزار دلاری دریافت کند.


گفته می شود ثروت فعلی آقای بوش بالغ بر بیست میلیون دلار است.


رییس جمهور آمریکا در یکی از جلسات گفتگو، یا در واقع درد دل، در حالی که ساندویچ رژیمی می خورده و پاهایش را روی میز گذاشته بوده، می گوید در شغل ریاست جمهوری آمریکا احساس تنهایی می کند: "در کاخ سفید نشان نمی دهم نگران یا ناراحتم. این که آدم دلش برای خودش بسوزد بدترین اتفاق ممکن برای یک رییس جمهور است. در این شغل آدم می تواند خیلی برای خودش دلسوزی کند."


اما، بنا به گزارش نیویورک تایمز (نویسنده با چاپ چیکده هایی از کتابش در این روزنامه به شرط آنکه کمی پیش انتشار آن باشد، موافقت کرده بود) ظاهرا آقای بوش از دلسوزی برای خودش مبرا نبوده چون اذعان می کند که همسرش لورا در لحظات سخت به نجات او می شتابد: "لورا به من یادآوری می کند که تصمیم خودم بوده که رییس جمهور بشوم."


رییس جمهور آمریکا در ارتباط با جنگ عراق نکات تازه ای را برای نویسنده برملا می کند و در مورد متلاشی شدن ارتش صدام حسین، که منجر به هرج و مرج و غارت در سراسر این کشور شد، می گوید: "سیاست دولت آمریکا حفظ ارتش صدام حسین بود اما این طور نشد."


رابرت دریپر در اینجا از آقای بوش می پرسد: "پل برمر"، اولین مسئول آمریکایی اداره امور عراق پس از سقوط صدام که دستور انحلال ارتش عراق را داد از سوی خود شما منصوب شده بود. وقتی این خبر را شنیدید چه گفتید؟"


آقای بوش در پاسخ می گوید: "درسته ... یادم نمیاد. احتمال زیاد گفتم سیاست ما این نبود. چه طور شد که این اتفاق افتاد؟"


در ادامه بحث درباره عراق نویسنده موضوع حس تنهایی در شغل رییس جمهور را بار دیگر عنوان می کند و این که احتمالا آقای بوش "سنگ صبوری" نداشته که برای او درد دل کند.


رییس جمهور آمریکا در مخالفت با این موضوع می گوید: "البته که من سنگ صبور دارم. سنگ صبورم خداست. من سرم را روی شانه خدا می گذارم و گریه می کنم. من خیلی گریه می کنم."


نویسنده در کتابش این گفته آقای بوش را در ارتباط با تلفات در عراق تعبیر می کند و ادامه گفته های آقای بوش را این طور نقل می کند که "مطمئنم نمی توانی حدس بزنی به عنوان رییس جمهور چند بار گریه کرده ام."


رییس جمهور آمریکا در ادامه به نویسنده می گوید: "من مدت ریاست جمهوری ام طولانی شده. هر بار تصوری مثبت از اوضاع ترسیم می کنم مورد انتقاد قرار می گیرد و هرگز در اخبار روز هم مطرح نمی شود."


آقای بوش کم شدن محبوبیتش در آمریکا را نتیجه ای بدیهی از دنبال کردن تصمیم هایی می داند که به آنها باور داشته: "من تصمیم گرفتم رهبری را به دست بگیرم. این موضوع آدم را نامحبوب می کند و همچنین باعث می شود مردم آدم را به یک طرفه فکر کردن و غرور متهم کنند که شاید درست باشد اما سوال اصلی این است که آیا جهان به خاطر رهبری تو جای بهتری شده یا نه؟"


بنا به گزارش نیویورک تایمز، خود آقای بوش همواره در گذشته پاسخ به این سوال را به تاریخ نویسان ارجاع داده بود اما در جریان این گفتگو اضافه کرده که آنها باید برای رسیدن به پاسخ واقعی اسناد دولتش را در نظر بگیرند.


به هر حال آن طور که از کتاب رابرت دریپر بر می آید رییس جمهور آمریکا هرچند برخی جنبه های دوره بازنشستگی را کسالت آور پیش بینی کرده اما خود را هنوز مردی جوان می بیند و بی صبرانه در انتظار است موسسه ای برای تربیت رهبران جوان دموکراتیک راه اندازی کند.


وی می گوید این موسسه "فوق العاده" در دالاس و بر مبنای "موسسه هوور" دانشگاه استنفورد برپا خواهد شد و رهبران جوان دموکراتیک از سراسر جهان می توانند در آن آموزش ببینند.

منبع: بی بی سی

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت 22:16  توسط هادی قربانی  | 

سفید آب

rahim abad - sefid ab

عکس هایی بسیار زیبا از طبیعت گیلان . "سفید آب" بخش رحیم آباد شهرستان رودسر

wallpaper wallpaper wallpaper

wallpaper wallpaper wallpaper

 wallpaper wallpaper wallpaper

wallpaper wallpaper wallpaper

 

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 1:22  توسط هادی قربانی  | 

قسمت 45

خاندان چویی که ازشکنجه رهایی یافته اند به زندان منتقل می شوند...

پانسول چویی و بانو چویی در این فکر هستند که چه اتفاقی باعث آزادی آنها شده است که گومیونگ می گویدکه آنها گفتند این فرمان ملکه بود و همه فکر می کردند یانگوم در این مدت توسط نگهبانان تنبیه می شود درحالی که در این مدت او در حال بررسی بیماری پادشاه بوده است...

که دراین حین پانسول چویی می گوید پس شما می گویید که زندگی ماحالا در دستان یانگوم است؟ که گیومیونگ می گوید حالا ...

وزیر اوو که فکر می کند یانگوم مرده است وقتی متوجه می شود او زنده است

ادامه مطلب>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/06/10ساعت 14:6  توسط هادی قربانی  | 

عکس

+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 23:57  توسط هادی قربانی  | 

ملانصرالدين

روزي ملانصرالدين از بازار مي گذشت، ديد مردم از شر ديوانه اي مي گريزند، آن ديوانه هم چوبي بدست گرفته به هر كس مي رسيد او را ميزد و ميگفت : چرا همه به يك سمت نمي رويد، من آمده ام تا شما را راهنمايي و هدايت كنم د هيچكس تاب مقاومت در مقابل آن ديوانه را نداشت

مــــــلا رسيد و تا جريان را فهميد جلو رفت و با او سلام و عليكي كرد و گفت : اي ناجي بزرگوار، اين مردم قدر من و تو را نمي دانند، زيرا تو ميگوئي كه بايد مردم را از تفرقه و تشتت بدور نگاه داشت كه همه به يك راه بروند، اين حرفي است حسابي، ليكن بيا فكر كنيم كه اين كار ضرري هم دارد يا خير د ديوانه گفت : چه ضرري دارد

ملا گفت : اين مردم نمي فهمند ولي من و تو كه ميدانيم، دنيا روي شاخ گاوي ست وآن گاو بر روي پشت ماهي است وآن ماهي در درياست حال اگر مردم به يك طرف بروند لابد آن قسمت سنگين تر ميشود و زمين از روي شاخ گاو به يك طرف مي افتد حال آنها به جهنم، من و تو كه دو دانشمند بزرگيم هلاك خواهيم شد ديوانه به محض شنيدن اين حرف فرياد زد مردم آزادند به هر طرف مي خواهند بروند كاري كه به عقل در نيايد ديوانگييي در آن ببايد

+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 18:54  توسط هادی قربانی  | 

تجمع فعالان محيط زيست

تجمع فعالان محيط زيست

در حالي كه گزارش دولت نهم ادعا مي‌كند در حوزه محيط زيست در اين دو سال به اندازه هشت سال فعاليت دولت گذشته كار انجام شده است، بيش از صد نفر از فعالان محيط زيست ديروز با تجمع در برابر ساختمان مركزي سازمان حفاظت از محيط زيست نسبت به بحراني شدن وضعيت زيست‌محيطي كشور هشدار دادند.


تجمع كنندگان كه در جمع آنها افرادي از نمايندگان تشكل‌هاي زيست محيطي، وبلاگ‌نويسان محيط زيست و جمعي ديگر از حاميان محيط زيست حضور داشتند، در اعتراض به وضعيت فعلي محيط زيست كشور و بحراني شدن آن در اين تجمع شركت كردند.


در اين تجمع كه از ساعت 11 روز دوشنبه در مقابل ساختمان مركزي سازمان حفاظت محيط زيست واقع در پارك طبيعت پرديسان آغاز شد و نزديك به 3 ساعت نيز به طول انجاميد، تجمع‌كنندگان با در دست داشتن پلاكاردهايي موارد مورد اعتراض خود را در خصوص شرايط زيست‌محيطي كشور اعلام كردند.


بر روي اين پلاكاردها اين عبارات نوشته شده بود: "رسيدن به جامعه انساني پايدار، بدون محيط زيست سالم يك توهم است"، "سال 1400سهميه‌بندي آب، هوا، خاك و طبيعت سالم"، "مرگ زودرس محيط زيست ايران را به ملت غيور تسليت مي‌گوييم"، "سيلهاي اخير، ناشي از قطع درختان است"، "تجاوز به پاركهاي ملي، سهم ما از توسعه اين است"، "تعريض و احداث جاده در پارك ملي گلستان، نقض آشكار اصل پنجم قانون اساسي"، "اولين سود سد سيوند، فلامينگوهاي تلف شده"، "يوزپلنگ ايراني جانت را بردار و برو"، "چرا سازمان حفاظت محيط زيست نامه دلسوزانه 144 تن از نخبگان محيط زيست

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 18:19  توسط هادی قربانی  | 

قسمت 44

و یانگوم خود را در برابر ملکه می بیند...

یانگوم در برابرملکه!

در همین حال ملکه به یانگوم میگوید تنها دلیلی که مرگ او را عقب انداخته این است که تو معتقد هستی تشخیص بیماری پادشاه اشتباه بوده و به همین دلیل سوابق پزشکی پادشاه را بیرون بردی...

آیا این چنین هست؟ که یانگوم اعلام می کند بله...

در همین حال ملکه از یانگوم می خواهد بدون هیچ توجیهی اثبات کند که تشخیص بیماری پادشاه اشتباه بوده است وبه او می گوید که اگربتواند اثبات کند زنده خواهدماند واگرنتواند برای همیشه ناپدیدخواهدشد...

و صحبت خود را یکبار دیگر اعلام میکند و می گوید تنها راه بازگشت یانگوم به قصر این است که بفهمد بیماری پادشاه چیست...

یانگوم که هنوز متوجه نشده است که چرا ملکه او رابخشیده از رییس کاردارها می پرسد چه اتفاقی افتاده که ملکه از جان او گذشته و به او یک فرصت دیگر داده است...

که رییس کاردارها به او اعلام می کند که ملکه به رابطه میان بانو هن و بانو چویی

به ادامه مطالب توجه کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 0:37  توسط هادی قربانی  |